۱۳۸۹ اردیبهشت ۶, دوشنبه

دجله

دیگر در دجله خبری از نیکی نیست
قلوب مردمان را ایزدی نیست

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳, جمعه

صدقه

صدقه قبل از اینکه به دست خدا برسد به دست آقا می رسد
حالا هی بروید برای رفع هفتاد و دو تا بلا صدقه بدهید.
همیشه از هفتاد و دو بلایی که بعد از صدقه قرار است به سرم بیایید می ترسیدم. شما را نمی دانم
راستی آیا تا به حال به حجم در آمد حاصل از صدقه فکر کرده اید؟

۱۳۸۹ فروردین ۶, جمعه

آن ها

در زندگی شما آن هایی است.
خود را با آن ها همراه کنید.
آن هایی که چون ابر می گذرند.

راستش جسارته اگر برای توضیح بگویم که "آن" اول و آخر به معنی لحظه ست و آن وسط ضمیر اشاره ست.

اگر به اشعاری با مایه های پست مدرن علاقه دارید حتما کتاب " آن ها " را بخوانید.
نوشته فاضل نظری
..................................
معرفی کتاب همیشه یکی از موضوعات مورد علاقه من بوده


۱۳۸۹ فروردین ۴, چهارشنبه

مادربزرگ

به بهشت نمی روم اگر مادرم آنجا نباشد...
راستش را بخواهید به خاطر یک سری مسائل نصفه شب دوباره یاد مادر بزرگ عزیزم افتادم و آمدم شعری برای آن عزیز که حدود 2 سال است که فوت کرده است بگویم !!!! اما ناگاه این مصرع زیبا از حسین پناهی از ذهنم عبور کرد و د.یدم تقریبا تمام چیزی است که می خواهم بگویم

متشکرم حسین به خاطر سادگی و یک رنگیت.

۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه

سال نو مبارک

سلام
سال نو بر همه شما عزیزان مبارک...امیدوارم که سالی پر از صبر و استقامت
داشته باشید.
...................
آیا می دانید با همین گفتن تبریک عید ( حتی بدون هر گونه شعاری) و شاد
کردن دل همدیگر چقدر بعضی ها را زجر می دهیم؟
...................
دوباره سال نو را به شما تبریک می گویم با یک دنیا آروزوها و امیدهای خوش
برای خودم و شما
تک تکتان را می بوسم
پ.ن: داشتم فکر می کردم شاید سال آینده به جای لغت منحوس! و غربی نوروز! از عبارت "مراسم اول سال استفاده" شود.
هوای نوروز را داشته باشید هر طور که شده

۱۳۸۸ اسفند ۲۶, چهارشنبه

مردانگی

می دانم که خیلی دیر است. اما باید ادای دین می کردم به تمام فرشتگان
سرزمینم که امثال من حقی برایشان نگذاشته اند.
این شعر را تقدیم میکنم به تک تک فرشتگانی که نوید بخش صلح و آزادیند
.................
مردانگی
و من مرد شدم
روزی که همزادم را به مسلخ بردم
و شجاع شدم
روزی که سنگباران جفتم را به نظاره نشستم
و قوی شدم
روزی که مادرم را ضعیفه خواندم
و غیرتمند شدم
روزی که از خدا بالاتر رفتم
آری من مرد شدم یک مرد کامل !

۱۳۸۸ بهمن ۱۵, پنجشنبه

امثال الحکم-2

و باز در ورق زدن دیکشنری به این لغت رسیدیم
دانشگاه اول: دقیقا مثل همان عشق اول خاطره انگیز ترین، هیجان انگیزترین و پر نوستالوژی ترین است.

۱۳۸۸ بهمن ۲, جمعه

امثال الحکم-1


داشتم دایرة المعارف ذهنم را ورق می‌زدم که ناگهان چشمم به این تعریف خورد:

شکست عشقی: مصداق بارز جلوی ضرر را از هر طرف بگیری نفع است.

در باب این لغت، داستانها دارم که برایتان تعریف کنم

پی نوشت: این پست هیچ ربطی به شرح حال ننگارنده ندارد و هر گونه شایعه پردازی را عمیقاً تکذیب می کنم.

می‌خواهید باور کنید می‌خواهید نکنید !!!

۱۳۸۸ دی ۱, سه‌شنبه

تکرار

در ثانیه های بی تکرار
تکرار ثانیه های تکرار نشده
و در طپش قلب دقایق، تکرار ثانیه ها؛
درسی شرمگین، را تکرار می کنند
تکرار و
باز هم تکرار
زندگی شاید، تکراری از بیهودگیه "درس تکرار" است.

..........................
والا این دومین شعر منه و تنها دلیلی که نوشتمش این بود که نقاط منفیش رو بدونم.
این روزها به دلیل عبرت نگرفتن از گذشته خیلی "دپسرده ام" و به همین دلیل این شعر رو نوشتم.

۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه

درسهایی از طبیعت

می گویند طبیعت درسهای بسیاری در خود نهفته دارد. من به این اصل اعتقاد راسخ دارم.
یکی از درسهایی که آموخته ام همین تفاوت تغذیه شیر با لاش خور بوده.
شاید می دانید که شیر نر ابتدا غذا را به حد نیاز خود خورده، سپس اطرفیان
وی از پس مانده غذای او تناول می کنند.
اما موجوداتی مثل لاشخور و مرده خور نه، ابتدا در کمین موجودی رو به موت
نشسته و بعد از تلاوت اشهد توسط آن حیوان بدبخت شروع به خوردن می کند.
همیشه دون خودم می دانستم که جزء به شکل شیر غذا بخورم.
این را تقدیم می کنم به همکار محترم

۱۳۸۸ آذر ۱۰, سه‌شنبه

دعوتنامه گوگل ویو

اومدم فقط بگم هر کس دعوتنامه گوگل ویو رو می خواد برام یه کامنت
بذاره..فورا براش ی فرستم.
پروژه جالبیه اما یک کم بین این همه شبکه اجتماعی دیگه، آدم گم می شه و
فعلا هم تا اپلیکیشنهاش بیاد یک کم طول می کشه...با این وجود داشتن یه
اکانتش ضرری نداره

۱۳۸۸ شهریور ۱۵, یکشنبه

چقدر سخت است ننوشتن.

نمی خواهم کلیشه گویی کنم. و از درد دانستن و نگفتن بگویم. دردی که سالها بر پهنه این مرز و بوم سایه شومی افکنده.(شاید بهتر بود می گفتند: دانستن، ترسیدن و نگفتن!)

اما این روزها دچار درد "نگفتن" شده ام.(شک دارم دچار درد "دانستن"هم شده باشم) در تمام وجودم هزاران حرف و درد نگفته غلیان می کند و مثل تمام سرکوبهای جهان که اثرش جزء زخم نیست، سرکوب حرفهای دل من نیز چیزی جزء زخم دل برایم به یادگار نگذاشته است.

کی این درد پایان می پذیرد؟ آیا می شود روزی را دید که مثل فلج اطفال این درد هم ریشه کن شده باشد؟

۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه

باز هم زمانه ما

و زمانی شده است
که به جزء انسان
هیچ چیز ارزان نیست

۱۳۸۸ مرداد ۳۰, جمعه

خواب های شبانه

این روزها به خاطر مشکلاتی که در زندگی شخصی ام پیش آمده ، خوابهای عجیب و غریبی می بینم.چیزهایی که پیشتر هم می دیدم.اما با دوز کمتر.

خواب رد شدن از گردنه ای بسیار خطرناک که وقتی به آخر آن می رسم از خود می پرسم چگونه برای رد شدن از آن مصمم شدم.(گردنه ای که حتی حرفه ایی ها هم در موردش تردید دارند). و بعد از آن رسیدن به نزدیکی قله ای با شیب 90 درجه ، آنجاست که از بالا به پایین پرت می شوم.

یا مثل دیشب جاده ایی باریک در ارتفاعات کوهی زیبا.اشتباهم مرا بین هوا و زمین معلق کرده بود . با تمام توان سعی می کردم خودم را بالا بکشم .اما دستی مرموز مرا به جهت مخالف کشید تا من به پایین بیوفتم. هر چقدر هم که از دیگران می خواستم که بگویند چه چیزی کوله پشتی مرا به عقب می کشد کسی زبان من را نمی فهمید.تا اینکه در این میان چند فامیل هم زبان پیدا کردم.مودبانه از آنها خواهش کردم بگویند چه نیرویی مرا به عقب می راند.اما با بی اعتنائی آنها روبرو شدم.

چند وقت پیش مادربزرگ مهربانم را از دست دادم.مادربزرگی که همیشه برای آرامش گرفتن به خانه اش می رفتم. هر چه بیشتر می گذرد جای خالی او را بیشتر احساس می کنم.خیلی احساس تنهایی می کنم .مرتبا خواب روزهای بودنش را می بینم.خواب آن خانه آرام وصمیمی ، خواب حرفهای مادربزرگ ، آرزو دارم دوباره پند دادنهایش را در خواب ببینم.

بی اغراق می گویم بعد از رفتن مادربزرگ تازه احساس می کنم چه گنج بزرگی را از دست داده ام.کم بودن یک نفر که با او درد دل کنم همیشه این واقعیت را به مغزم می کوبد که زمان به عقب باز نمی گردد. پس احتمالا به خاطر اینکه نمی توانم این فشار را تحمل کنم. به عالم رویا پناه می آورم. ای کاش همیشه در رویا می ماندم.

این جهان بسیار تلخ و درد آور است.

۱۳۸۸ مرداد ۲۳, جمعه

جراحی روح

مدتها قصد کرده بودم در وبلاگم هر از چند گاهی کتابی را معرفی کنم. تا اینکه بلاخره امشب بر آن شدم تا تصمیمم را عملی کنم.
کارم را با کتاب "جراحی روح" شروع می کنم. نوشته ای خیالی اما سیاه و دهشتناک که می تواند حقیقت داشته باشد و بارها و بارها هم تکرار شده باشد.
نویسنده به درستی در مقدمه کتاب خواندن آن را برای افراد زیر 18 سال و همینطور مبتلایان به بیماریهای قلبی ممنوع کرده است.
حکایت ،حکایت بند و اسارت است در تنهائی و بی خبری در اتاقکهائی سرد و تاریک که به زور می شد در آن دراز کشید.
باقی داستان را به شما می سپار تا از مطالعه آن بیشتر در مورد کتاب بدانید.حجم کتاب 200 کیلوبایت است و در قالب "پی دی اف" عرضه شده. در ضمن این کتاب را به صورت آنلاین هم می توانید مطالعه کنید
جراحی روح ، نوشته محسن مخملباف
پ.ن: ممکن است برخی از شما بعد از خواندن کتاب دچار دلهره شوید اما بدانید که من هرگز هیچ قصدی در این رابطه نداشتم . و حتی به همین دلیل در انتخاب این کتاب دچار شک بودم .

۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه

ای خدا

از خودم متنفرم که فقط نظاره گر این ظلم بی نهایتم و برای عزیزانم که به خاطر آرزوهای من و شما در بندند فقط می توانم نظاره گر باشم.

این روزها کمتر دست و دلم به نوشتن می رود. دوست ندارم در این آشفته بازاری که انسانهایی را به اسارت گرقته اند حرفی بزنم که نگاهها لحظه ای از روی آن عزیزان برداشته شود.این کمترین کاری است که می توانم انجام دهم .(خنده دار ترین "کمترین کار")

۱۳۸۸ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

Ahmadinejad is not my elected president

Ahmadinejad is not my elected president
بازی جدید بر و بچ وبلاگستان...بازی خوبیه

۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه

هنوز هم هستیم.

فعلا این ار گذاشتم تا بگویم که من هم هستم.
در یک فرصت دیگر ، شاید مثل فردا، حتما کلی حرف برای گفتن خواهم داشت.
در ضمن استفاده از این تصویر به هر شکلی و با هر هدفی کاملا رایگان و حلال است.(البته این عکس کاملا ساخت من نیست.بلکه فقط رنگ دست بند و هاله دورش مربوط به من است...برای این گفتم، تا وفاداری خودم را به حقوق مولف اعلام کنم!!!!.طراح اصلیش را هم نمی شناسم)

۱۳۸۸ مرداد ۵, دوشنبه

در باره من

تا به حال چند دفعه سعی کردم درباره خودم بنویسم .یکبار این جمله از "جبران خلیل جبران" را نوشتم که : "در پاسخ به هیچ سوالی در نمانده ام جزء در پاسخ به این که توکیستی؟"

اما دوستش نداشتم چرا که نوشته خودم نبود.

تا اینکه امروز در حالی که آهنگ گروه ضد بازی* را زمزمه می کردم .ناگهان گفتم این بیت وصف الحال من و وبلاگم می تواند باشد.و با کمی دستکاری شد این!!!

این وبلاگ منه و این زندگی منه

چون از کوزه همان برون تراود که در اوست.من هم به این نتیجه رسیدم که بین جملاتی که تا به حال برای توصیف خودم نوشته ام این بهترین جمله ای است که می تواند من را توصیف کند.

چرا که وبلاگ من حاصل تراوشات ذهنی من است پس برای شناخت من بهتر است من حرفی نزنم و شما با خواندن وبلاگ ،درباره من نظر بدهید.چون از قدیم گفته اند: آدم درباره خودش نمی تواند نظر درستی بدهد پس نظر را به شما واگذار می کنم.

تا شما از خواندن وبلاگ من چه چیز دستگیرتان بشود.

*:ضد بازی، گروهی که برخی از آهنگها و ترانه هاش را دوست دارم اما در کل دوستش ندارم !!!

۱۳۸۸ تیر ۹, سه‌شنبه

wanted...


آقا ، این خاتمی کجاست؟
9/4/88
.............................
تاریخ زدم برای اینکه وقتی به آرشیو رجوع کردم یادم باشد که از 22 خرداد تا امروزآقای خاتمی 2 تا بیانه بیشتر نداده.
البته از حق نگذریم . شاید بیچاره افتاده تو اتاق شیرها !!!(این هم یک احتمال است.در این جهان هیچ احتمالی قابل رد نیست!!!)