‏نمایش پست‌ها با برچسب درد دل. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب درد دل. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۸ شهریور ۱۵, یکشنبه

چقدر سخت است ننوشتن.

نمی خواهم کلیشه گویی کنم. و از درد دانستن و نگفتن بگویم. دردی که سالها بر پهنه این مرز و بوم سایه شومی افکنده.(شاید بهتر بود می گفتند: دانستن، ترسیدن و نگفتن!)

اما این روزها دچار درد "نگفتن" شده ام.(شک دارم دچار درد "دانستن"هم شده باشم) در تمام وجودم هزاران حرف و درد نگفته غلیان می کند و مثل تمام سرکوبهای جهان که اثرش جزء زخم نیست، سرکوب حرفهای دل من نیز چیزی جزء زخم دل برایم به یادگار نگذاشته است.

کی این درد پایان می پذیرد؟ آیا می شود روزی را دید که مثل فلج اطفال این درد هم ریشه کن شده باشد؟

۱۳۸۸ مرداد ۳۰, جمعه

خواب های شبانه

این روزها به خاطر مشکلاتی که در زندگی شخصی ام پیش آمده ، خوابهای عجیب و غریبی می بینم.چیزهایی که پیشتر هم می دیدم.اما با دوز کمتر.

خواب رد شدن از گردنه ای بسیار خطرناک که وقتی به آخر آن می رسم از خود می پرسم چگونه برای رد شدن از آن مصمم شدم.(گردنه ای که حتی حرفه ایی ها هم در موردش تردید دارند). و بعد از آن رسیدن به نزدیکی قله ای با شیب 90 درجه ، آنجاست که از بالا به پایین پرت می شوم.

یا مثل دیشب جاده ایی باریک در ارتفاعات کوهی زیبا.اشتباهم مرا بین هوا و زمین معلق کرده بود . با تمام توان سعی می کردم خودم را بالا بکشم .اما دستی مرموز مرا به جهت مخالف کشید تا من به پایین بیوفتم. هر چقدر هم که از دیگران می خواستم که بگویند چه چیزی کوله پشتی مرا به عقب می کشد کسی زبان من را نمی فهمید.تا اینکه در این میان چند فامیل هم زبان پیدا کردم.مودبانه از آنها خواهش کردم بگویند چه نیرویی مرا به عقب می راند.اما با بی اعتنائی آنها روبرو شدم.

چند وقت پیش مادربزرگ مهربانم را از دست دادم.مادربزرگی که همیشه برای آرامش گرفتن به خانه اش می رفتم. هر چه بیشتر می گذرد جای خالی او را بیشتر احساس می کنم.خیلی احساس تنهایی می کنم .مرتبا خواب روزهای بودنش را می بینم.خواب آن خانه آرام وصمیمی ، خواب حرفهای مادربزرگ ، آرزو دارم دوباره پند دادنهایش را در خواب ببینم.

بی اغراق می گویم بعد از رفتن مادربزرگ تازه احساس می کنم چه گنج بزرگی را از دست داده ام.کم بودن یک نفر که با او درد دل کنم همیشه این واقعیت را به مغزم می کوبد که زمان به عقب باز نمی گردد. پس احتمالا به خاطر اینکه نمی توانم این فشار را تحمل کنم. به عالم رویا پناه می آورم. ای کاش همیشه در رویا می ماندم.

این جهان بسیار تلخ و درد آور است.

۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه

ای خدا

از خودم متنفرم که فقط نظاره گر این ظلم بی نهایتم و برای عزیزانم که به خاطر آرزوهای من و شما در بندند فقط می توانم نظاره گر باشم.

این روزها کمتر دست و دلم به نوشتن می رود. دوست ندارم در این آشفته بازاری که انسانهایی را به اسارت گرقته اند حرفی بزنم که نگاهها لحظه ای از روی آن عزیزان برداشته شود.این کمترین کاری است که می توانم انجام دهم .(خنده دار ترین "کمترین کار")

۱۳۸۸ تیر ۵, جمعه

If i never see your face again

دانشگاه هم تمام شد.جایی که برای ورود بهش ،اشتیاق فراوانی داشتم اما برای پایانش هرگز میلی در خود نمی دیدم. کور سوئی برای رسیدن به تمام امیدها و آرزوهایم.جائی که تک تک لحظه های بودن در آن را با تمام وجود لمس می کردم.

دانشگاه تمام شد .با تمام خاطرات خوب و بدش . با تمام دقایق خاطره انگیزش. چه در خانه و چه در دانشگاه. با تمام استرسهای شب امتحان و شادی های نمره قبولی. با تمام احساس استقلالها ، با تمام صبح بیدار شدنها و حس کردن هوای بهاری...

تنها دلم به این خوش است که تمام این خاطرات خوب و بد را می توان با دور هم نشستنهای دوستان قدیمی و خوردن چای و قهوه و خندیدن از ته دل جبران کرد.

اما با خاطره تو چه بکنم؟ غم ندیدن صورت زیبای تو را چگونه مرور کنم؟

سعی می کنم تک تک آخرین دقایق با تو بودن را با تمام وجود حس کنم.

اما باز فکر آخرین لحظه به مغزم هجوم می آورد و تمام این دقایق را به کامم زهر می کند.

یعنی باید فکر دوباره دیدن تو را تا آخرین لحظه عمرم با خود حفظ کنم؟

یا که نه ، باید تو را فراموش کنم .آنگونه که انگار تو نبوده ایی و هیچ چیز بین ما نبوده و این دقایق وجود خارجی نداشته.

احساس می کنم باید کوه اورست را از جا بکنم.

...................................................

در این مورد باز هم باید بنویسم ، اصلا ارضاء نشدم

پی نوشت:اینروزها که هر کسی در مملکت دغدغه هایی مهم تر از این مسائل دارد. اصلا دوست نداشتم در این مورد بنویسم. اما این بار آنقدر بغض گلویم را فشرد که برای کمی سبکتر شدن.حس کردم باید کمی بنویسم.

۱۳۸۷ دی ۲۵, چهارشنبه

کادو

همیشه تو زندگیم منتظر یه کادوی گنده از طرف خدا بودم.(احساسم بهم می گفت
دیگه چیکارش کنم!)هر راهی رو که رفتم یعنی از یه فصلی از زندگیم به بعد
تمام راههایی رو که رفتم در واقع داشتم تو سیل جعبه های تو خالیه کادو
دنبال کادوی گنده و با ارزش خودم می گشتم. و هر راهی رو هم که نرفتم یا
نتونستم برم با این دلیل خودم رو توجیه کردم که اون کادو اونجا نبوده و
"هستی" با خیر خواهی خواسته که وقتم رو بیخودی اونجا تلف نکنم.
شاید این تنها امیدی بود برای ادامه حیات.نمی دونم آیا شما هم این احساس
رو دارید یا نه؟
راستش اصلا (تاکید می کنم اصلا) قصد ندارم ذره ای از اعتقادات شما به خدا
کم کنم.چون من از این اتفاق شدیدا می ترسم(دلایلی دارم که حتما در آینده
توضیح خواهم داد) که شاید شما فکر کنید آره همه ما فقط دنبال یه هویجی که
به چوبی بسته شده داریم می دویم. نه اینطور نیست.بگذریم....
اما الان شدیدا فکر می کنم مدتها مثل یه خر احمق فکر می کردم کادوی با
ارزش من تا چند وقته دیگه بدستم می رسه و تا حالا هم هیچوقت اینقدر به
کادوی خودم نزدیک نشده بودم ولی حالا انگار از قضا یه بیلاخ گنده از
همون"هستی" خوردم. از طرف دیگه عقلم بهم می گه تا از چیزی مطمئن نشدی
قضاوت نکن و باز همون عقل بهم می گه بیخود خودت رو دلخوش نکن که در آینده
بدتر ضربه می خوری.
در هر صورت خدا جون خودت که بهتر می دونی من از اون آدمهایی هستم که بازی
رو تا ثانیه آخر وقت اضافه با شور و اشتیاق و امیدواری نگاه می کنم.
خودت یه راهی از زمین، هوا یا دریا یا حتی بعد چهارم فضا یا ... برام
بفرست که دار دق می کنم.خودت که می دونی همیشه گفتم اول و آخرش پیش خودتم
حالا هر چقدر هم که بد باشم.
کنم هر شب کز سینه ام بیرون رود مهرت ولی آهسته تر گویم الهی بی اثر باشد
پی نوشت1:این بیت شعر دقیقا در دل من رو می گه و به این پست ربط داره
پی نوشت2:من انزجار خودم رو از هر چی فیلم هندیه اعلام می کنم
پی نوشت3:هر کاری کردم در دلم به قلم نیومد ... ایشالا یه وقت دیگه بتونم
کامل بنویسمش
..........................................
این چند وقت که نبودم یه سری از دوستان لطف می کردن و سر می زدن از اون
جمله نسیم بود که دستش درد نکنه و یه آقا یا خانم ناشناس که پیام گذاشته
بود و گفته بود "وبلاگت تعطیل شده آیا؟" و خیلی شادم کرد..دستت طلا
...اینجوری نمی شه آدرس وبلاگی، وب سایتی،ایمیلی، اگه نبود آدرس خونه رو
بده بیام در خونتون تشکر کنم دی

۱۳۸۷ شهریور ۲۹, جمعه

دلم اون روزها رو می خواد

دلم برای اون زمان که سرمو می ذاشتم رو بالشت و وقتی بلند می کردم صبح شده بود تنگ شده.

دلم برای روزهایی که بدون هیچ مرزی در مورد آینده خیالبافی می کردم تنگ شده.روزهایی که هر روز برای خودم یه کاری داشتم.

دلم برای زنگ آخر٬ مسیر خونه تا مدرسه تنگ شده.

دلم برای دعوای بعد از مدرسه هم تنگ شده.

آخ که چقدر دلم برای سعید ٬ سروش ٬ حمیدرضا ٬ معین و پژمان که رفت پیش خدا تنگ شده.

عینه یه رویای دور در حسرت اون روزها هستم

یادم میاد اون روزها رنگش نارنجی و زرد بود و طعمش مثل عسل سراسر شیرین.

.....................

یاد اون روزها بخیر

۱۳۸۷ شهریور ۶, چهارشنبه

از شدت معده دارم می میرم ! م ی م ی رم.!





امشب از شدت معده دارم می میرم . دارم می میرم .همین!!

می دونستم که این معده درد لعنتی به همین زودیها سراغ من هم میاد اما فکر نمی کردم شروعش به دست این آدم باشه .دلم می خواد گریه کنم اما به خودم می گم نه .خودت رو نباز مرد !

دل می خواد به زمین و زمان و مخصوصا مسببینش بلند بلند لعنت بفرستم اما نمی تونم همه طرفم رو آدم گرفته از طرفی هم بدون این اطرافیانم هم بدتر می شم .

دلم برای خودم خیلی می سوزه آخه چرا به خاطر حرف یا عمل یکی دیگه جسم و روح من باید تقاس پس بده ؟؟!

از اینش بیشتر گریم می گیره

اما آخرش هم می گم تو مردی ٬ اگه تمام اجزاء بدنت رو هم یواش یواش از دست بدی باز هم باییید برای زندگی بجنگی (لعنت به هر چی مردی) آخرش که باید زندگی کنی ٬ کسی فعلا نمی خواد تو رو از دنیا ببره پس تا هستی اگه شده یه اپسیلون هم زندیگت رو بهتر کن .

کاش می شد گریه کنم ! اما گریه حالم رو بدتر می کنه .... حتی فکر گریه !!

این وقت شب هم هیچ کاری جزء نوشتن ٬ درد دل یا گریه گیرم نمیاد کاشکی لااقل فراموشش می کردم.

خدا ایندفعه هم کمک می کنی؟ اول آخرش هم تو رو دارم الان فهمیدم که هییییچکی جزء تو نمی تونه راحتم کنه! حتی اگر اون کار فقط درد دل باشه...

امیدوارم هیچکدومتون مثل من نشین...

خدا جون من رو هم خوب کن...خواهش می کنم

پی نوشت:آخر این نوشته باید بگم که به مقدار بسیار زیادی بهتر شدم...خدا جون ممنون