۱۳۸۸ دی ۱, سه‌شنبه

تکرار

در ثانیه های بی تکرار
تکرار ثانیه های تکرار نشده
و در طپش قلب دقایق، تکرار ثانیه ها؛
درسی شرمگین، را تکرار می کنند
تکرار و
باز هم تکرار
زندگی شاید، تکراری از بیهودگیه "درس تکرار" است.

..........................
والا این دومین شعر منه و تنها دلیلی که نوشتمش این بود که نقاط منفیش رو بدونم.
این روزها به دلیل عبرت نگرفتن از گذشته خیلی "دپسرده ام" و به همین دلیل این شعر رو نوشتم.

۱۳۸۸ آذر ۲۱, شنبه

درسهایی از طبیعت

می گویند طبیعت درسهای بسیاری در خود نهفته دارد. من به این اصل اعتقاد راسخ دارم.
یکی از درسهایی که آموخته ام همین تفاوت تغذیه شیر با لاش خور بوده.
شاید می دانید که شیر نر ابتدا غذا را به حد نیاز خود خورده، سپس اطرفیان
وی از پس مانده غذای او تناول می کنند.
اما موجوداتی مثل لاشخور و مرده خور نه، ابتدا در کمین موجودی رو به موت
نشسته و بعد از تلاوت اشهد توسط آن حیوان بدبخت شروع به خوردن می کند.
همیشه دون خودم می دانستم که جزء به شکل شیر غذا بخورم.
این را تقدیم می کنم به همکار محترم

۱۳۸۸ آذر ۱۰, سه‌شنبه

دعوتنامه گوگل ویو

اومدم فقط بگم هر کس دعوتنامه گوگل ویو رو می خواد برام یه کامنت
بذاره..فورا براش ی فرستم.
پروژه جالبیه اما یک کم بین این همه شبکه اجتماعی دیگه، آدم گم می شه و
فعلا هم تا اپلیکیشنهاش بیاد یک کم طول می کشه...با این وجود داشتن یه
اکانتش ضرری نداره

۱۳۸۸ شهریور ۱۵, یکشنبه

چقدر سخت است ننوشتن.

نمی خواهم کلیشه گویی کنم. و از درد دانستن و نگفتن بگویم. دردی که سالها بر پهنه این مرز و بوم سایه شومی افکنده.(شاید بهتر بود می گفتند: دانستن، ترسیدن و نگفتن!)

اما این روزها دچار درد "نگفتن" شده ام.(شک دارم دچار درد "دانستن"هم شده باشم) در تمام وجودم هزاران حرف و درد نگفته غلیان می کند و مثل تمام سرکوبهای جهان که اثرش جزء زخم نیست، سرکوب حرفهای دل من نیز چیزی جزء زخم دل برایم به یادگار نگذاشته است.

کی این درد پایان می پذیرد؟ آیا می شود روزی را دید که مثل فلج اطفال این درد هم ریشه کن شده باشد؟

۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه

باز هم زمانه ما

و زمانی شده است
که به جزء انسان
هیچ چیز ارزان نیست

۱۳۸۸ مرداد ۳۰, جمعه

خواب های شبانه

این روزها به خاطر مشکلاتی که در زندگی شخصی ام پیش آمده ، خوابهای عجیب و غریبی می بینم.چیزهایی که پیشتر هم می دیدم.اما با دوز کمتر.

خواب رد شدن از گردنه ای بسیار خطرناک که وقتی به آخر آن می رسم از خود می پرسم چگونه برای رد شدن از آن مصمم شدم.(گردنه ای که حتی حرفه ایی ها هم در موردش تردید دارند). و بعد از آن رسیدن به نزدیکی قله ای با شیب 90 درجه ، آنجاست که از بالا به پایین پرت می شوم.

یا مثل دیشب جاده ایی باریک در ارتفاعات کوهی زیبا.اشتباهم مرا بین هوا و زمین معلق کرده بود . با تمام توان سعی می کردم خودم را بالا بکشم .اما دستی مرموز مرا به جهت مخالف کشید تا من به پایین بیوفتم. هر چقدر هم که از دیگران می خواستم که بگویند چه چیزی کوله پشتی مرا به عقب می کشد کسی زبان من را نمی فهمید.تا اینکه در این میان چند فامیل هم زبان پیدا کردم.مودبانه از آنها خواهش کردم بگویند چه نیرویی مرا به عقب می راند.اما با بی اعتنائی آنها روبرو شدم.

چند وقت پیش مادربزرگ مهربانم را از دست دادم.مادربزرگی که همیشه برای آرامش گرفتن به خانه اش می رفتم. هر چه بیشتر می گذرد جای خالی او را بیشتر احساس می کنم.خیلی احساس تنهایی می کنم .مرتبا خواب روزهای بودنش را می بینم.خواب آن خانه آرام وصمیمی ، خواب حرفهای مادربزرگ ، آرزو دارم دوباره پند دادنهایش را در خواب ببینم.

بی اغراق می گویم بعد از رفتن مادربزرگ تازه احساس می کنم چه گنج بزرگی را از دست داده ام.کم بودن یک نفر که با او درد دل کنم همیشه این واقعیت را به مغزم می کوبد که زمان به عقب باز نمی گردد. پس احتمالا به خاطر اینکه نمی توانم این فشار را تحمل کنم. به عالم رویا پناه می آورم. ای کاش همیشه در رویا می ماندم.

این جهان بسیار تلخ و درد آور است.

۱۳۸۸ مرداد ۲۳, جمعه

جراحی روح

مدتها قصد کرده بودم در وبلاگم هر از چند گاهی کتابی را معرفی کنم. تا اینکه بلاخره امشب بر آن شدم تا تصمیمم را عملی کنم.
کارم را با کتاب "جراحی روح" شروع می کنم. نوشته ای خیالی اما سیاه و دهشتناک که می تواند حقیقت داشته باشد و بارها و بارها هم تکرار شده باشد.
نویسنده به درستی در مقدمه کتاب خواندن آن را برای افراد زیر 18 سال و همینطور مبتلایان به بیماریهای قلبی ممنوع کرده است.
حکایت ،حکایت بند و اسارت است در تنهائی و بی خبری در اتاقکهائی سرد و تاریک که به زور می شد در آن دراز کشید.
باقی داستان را به شما می سپار تا از مطالعه آن بیشتر در مورد کتاب بدانید.حجم کتاب 200 کیلوبایت است و در قالب "پی دی اف" عرضه شده. در ضمن این کتاب را به صورت آنلاین هم می توانید مطالعه کنید
جراحی روح ، نوشته محسن مخملباف
پ.ن: ممکن است برخی از شما بعد از خواندن کتاب دچار دلهره شوید اما بدانید که من هرگز هیچ قصدی در این رابطه نداشتم . و حتی به همین دلیل در انتخاب این کتاب دچار شک بودم .