۱۳۸۸ مرداد ۲۳, جمعه

جراحی روح

مدتها قصد کرده بودم در وبلاگم هر از چند گاهی کتابی را معرفی کنم. تا اینکه بلاخره امشب بر آن شدم تا تصمیمم را عملی کنم.
کارم را با کتاب "جراحی روح" شروع می کنم. نوشته ای خیالی اما سیاه و دهشتناک که می تواند حقیقت داشته باشد و بارها و بارها هم تکرار شده باشد.
نویسنده به درستی در مقدمه کتاب خواندن آن را برای افراد زیر 18 سال و همینطور مبتلایان به بیماریهای قلبی ممنوع کرده است.
حکایت ،حکایت بند و اسارت است در تنهائی و بی خبری در اتاقکهائی سرد و تاریک که به زور می شد در آن دراز کشید.
باقی داستان را به شما می سپار تا از مطالعه آن بیشتر در مورد کتاب بدانید.حجم کتاب 200 کیلوبایت است و در قالب "پی دی اف" عرضه شده. در ضمن این کتاب را به صورت آنلاین هم می توانید مطالعه کنید
جراحی روح ، نوشته محسن مخملباف
پ.ن: ممکن است برخی از شما بعد از خواندن کتاب دچار دلهره شوید اما بدانید که من هرگز هیچ قصدی در این رابطه نداشتم . و حتی به همین دلیل در انتخاب این کتاب دچار شک بودم .

۱۳۸۸ مرداد ۱۹, دوشنبه

ای خدا

از خودم متنفرم که فقط نظاره گر این ظلم بی نهایتم و برای عزیزانم که به خاطر آرزوهای من و شما در بندند فقط می توانم نظاره گر باشم.

این روزها کمتر دست و دلم به نوشتن می رود. دوست ندارم در این آشفته بازاری که انسانهایی را به اسارت گرقته اند حرفی بزنم که نگاهها لحظه ای از روی آن عزیزان برداشته شود.این کمترین کاری است که می توانم انجام دهم .(خنده دار ترین "کمترین کار")

۱۳۸۸ مرداد ۱۳, سه‌شنبه

Ahmadinejad is not my elected president

Ahmadinejad is not my elected president
بازی جدید بر و بچ وبلاگستان...بازی خوبیه

۱۳۸۸ مرداد ۱۲, دوشنبه

هنوز هم هستیم.

فعلا این ار گذاشتم تا بگویم که من هم هستم.
در یک فرصت دیگر ، شاید مثل فردا، حتما کلی حرف برای گفتن خواهم داشت.
در ضمن استفاده از این تصویر به هر شکلی و با هر هدفی کاملا رایگان و حلال است.(البته این عکس کاملا ساخت من نیست.بلکه فقط رنگ دست بند و هاله دورش مربوط به من است...برای این گفتم، تا وفاداری خودم را به حقوق مولف اعلام کنم!!!!.طراح اصلیش را هم نمی شناسم)

۱۳۸۸ مرداد ۵, دوشنبه

در باره من

تا به حال چند دفعه سعی کردم درباره خودم بنویسم .یکبار این جمله از "جبران خلیل جبران" را نوشتم که : "در پاسخ به هیچ سوالی در نمانده ام جزء در پاسخ به این که توکیستی؟"

اما دوستش نداشتم چرا که نوشته خودم نبود.

تا اینکه امروز در حالی که آهنگ گروه ضد بازی* را زمزمه می کردم .ناگهان گفتم این بیت وصف الحال من و وبلاگم می تواند باشد.و با کمی دستکاری شد این!!!

این وبلاگ منه و این زندگی منه

چون از کوزه همان برون تراود که در اوست.من هم به این نتیجه رسیدم که بین جملاتی که تا به حال برای توصیف خودم نوشته ام این بهترین جمله ای است که می تواند من را توصیف کند.

چرا که وبلاگ من حاصل تراوشات ذهنی من است پس برای شناخت من بهتر است من حرفی نزنم و شما با خواندن وبلاگ ،درباره من نظر بدهید.چون از قدیم گفته اند: آدم درباره خودش نمی تواند نظر درستی بدهد پس نظر را به شما واگذار می کنم.

تا شما از خواندن وبلاگ من چه چیز دستگیرتان بشود.

*:ضد بازی، گروهی که برخی از آهنگها و ترانه هاش را دوست دارم اما در کل دوستش ندارم !!!

۱۳۸۸ تیر ۹, سه‌شنبه

wanted...


آقا ، این خاتمی کجاست؟
9/4/88
.............................
تاریخ زدم برای اینکه وقتی به آرشیو رجوع کردم یادم باشد که از 22 خرداد تا امروزآقای خاتمی 2 تا بیانه بیشتر نداده.
البته از حق نگذریم . شاید بیچاره افتاده تو اتاق شیرها !!!(این هم یک احتمال است.در این جهان هیچ احتمالی قابل رد نیست!!!)

۱۳۸۸ تیر ۵, جمعه

If i never see your face again

دانشگاه هم تمام شد.جایی که برای ورود بهش ،اشتیاق فراوانی داشتم اما برای پایانش هرگز میلی در خود نمی دیدم. کور سوئی برای رسیدن به تمام امیدها و آرزوهایم.جائی که تک تک لحظه های بودن در آن را با تمام وجود لمس می کردم.

دانشگاه تمام شد .با تمام خاطرات خوب و بدش . با تمام دقایق خاطره انگیزش. چه در خانه و چه در دانشگاه. با تمام استرسهای شب امتحان و شادی های نمره قبولی. با تمام احساس استقلالها ، با تمام صبح بیدار شدنها و حس کردن هوای بهاری...

تنها دلم به این خوش است که تمام این خاطرات خوب و بد را می توان با دور هم نشستنهای دوستان قدیمی و خوردن چای و قهوه و خندیدن از ته دل جبران کرد.

اما با خاطره تو چه بکنم؟ غم ندیدن صورت زیبای تو را چگونه مرور کنم؟

سعی می کنم تک تک آخرین دقایق با تو بودن را با تمام وجود حس کنم.

اما باز فکر آخرین لحظه به مغزم هجوم می آورد و تمام این دقایق را به کامم زهر می کند.

یعنی باید فکر دوباره دیدن تو را تا آخرین لحظه عمرم با خود حفظ کنم؟

یا که نه ، باید تو را فراموش کنم .آنگونه که انگار تو نبوده ایی و هیچ چیز بین ما نبوده و این دقایق وجود خارجی نداشته.

احساس می کنم باید کوه اورست را از جا بکنم.

...................................................

در این مورد باز هم باید بنویسم ، اصلا ارضاء نشدم

پی نوشت:اینروزها که هر کسی در مملکت دغدغه هایی مهم تر از این مسائل دارد. اصلا دوست نداشتم در این مورد بنویسم. اما این بار آنقدر بغض گلویم را فشرد که برای کمی سبکتر شدن.حس کردم باید کمی بنویسم.