نمی دونم چرا این همه مدت آپ نکردم ٬ شاید به قول یکی از دوستان چون زیادی خوشم.
اما چیزی که امروز محرک من شد تا بنویسم این شکایتهای جورواجور و بسیار تعجب برانگیز از آقای نامجو بود. واقعا آدم تعجب می کنه ! آخه خوندن قرآن به شکل دیگه ایی به جزء شکل مرسوم هم شد شکایت؟! اصلا مگه قانونی در رابطه با اشکال مختلف قرآن خوانی هم داریم؟ یا اینکه زمانی که این آقایون قرائت رو یاد گرقتن کسی بهشون گفته فقط باید قرآن رو با همین صوت خوند ولاغیر؟ اصلا همچین چیزی با عقل جور در میاد؟ اگر این آقایون برای ما روشن بکنند که با چه تفکری دست به این شکایت زدند خیلی ازشون متشکر می شم.
**چند وقت پیش هم شنیدیم که کوروش یغمایی فوت شده ٬ خدا رو شکر معلوم شد فقط شایعه بود. اما یه خوبی داشت و اون هم این بود که به یاد این هنرمندبا استعداد کشورمون بیوفتم .
هنرمندی که بسیاری از لحظه های غمگین من رو کمی آرامش بخشیده و لحظه های شادی رو هم بیشتر کرده. به نظر من که هنوز هنرمندی نتونسته مثل کوروش کار کنه.
طبق عادت (یا رسم) جالب ما ایرانیها نخبگان ما هیچوقت عمر نمی کنن که ببینن جامعه قدر اونها رو می دونه (یعنی همیشه بعد از مرگ عزیز می شن)
**راستی این آلبوم سیاوش قمیشی هم خیلی با حال شده ها!! دارم باهاش حال می کنم
پ.ن : داشتم این رو می نوشتم که یه نفر حرفه جالبی بهم زد٬ گفت: خود قرآن یه آهنگ بخصوصی داره که هر کسی می تونه اونجور که دلش بخواد بخوندش ٬ در همین حین یکی دیگه گفت پس اونهایی که قرآن رو با آهنگهای پاپ و تازه به زبان انگلیسی می خونن پس چی می شن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعله! این عکسی که بالای وبلاگ زیر هدر می بینید لوگوی جدید وبلاگ منه البته اگر بعدا تغییرش ندم.ببینید می تونید چشم من رو از وسط پس زمینه که بازار میدان نقش جهان اصفهانه تشخیص بدین؟ نظرتون چیه؟خوبه یا عوضش کنم؟ خواستم که نگاه خودم به اجتماع رو نشون بدم. حالا دیگه نمی دونم تونسم به این هدفم برسم یا تصویر خیلی گنگی ایجاد کردم. هر دوتا عکس رو هم خودم گرفتم(چی کار کنیم دیگه خود کفا شدیم)
امشب از شدت معده دارم می میرم . دارم می میرم .همین!!
می دونستم که این معده درد لعنتی به همین زودیها سراغ من هم میاد اما فکر نمی کردم شروعش به دست این آدم باشه .دلم می خواد گریه کنم اما به خودم می گم نه .خودت رو نباز مرد !
دل می خواد به زمین و زمان و مخصوصا مسببینش بلند بلند لعنت بفرستم اما نمی تونم همه طرفم رو آدم گرفته از طرفی هم بدون این اطرافیانم هم بدتر می شم .
دلم برای خودم خیلی می سوزه آخه چرا به خاطر حرف یا عمل یکی دیگه جسم و روح من باید تقاس پس بده ؟؟!
از اینش بیشتر گریم می گیره
اما آخرش هم می گم تو مردی ٬ اگه تمام اجزاء بدنت رو هم یواش یواش از دست بدی باز هم باییید برای زندگی بجنگی (لعنت به هر چی مردی) آخرش که باید زندگی کنی ٬ کسی فعلا نمی خواد تو رو از دنیا ببره پس تا هستی اگه شده یه اپسیلون هم زندیگت رو بهتر کن .
کاش می شد گریه کنم ! اما گریه حالم رو بدتر می کنه .... حتی فکر گریه !!
این وقت شب هم هیچ کاری جزء نوشتن ٬ درد دل یا گریه گیرم نمیاد کاشکی لااقل فراموشش می کردم.
خدا ایندفعه هم کمک می کنی؟ اول آخرش هم تو رو دارم الان فهمیدم که هییییچکی جزء تو نمی تونه راحتم کنه! حتی اگر اون کار فقط درد دل باشه...
امیدوارم هیچکدومتون مثل من نشین...
خدا جون من رو هم خوب کن...خواهش می کنم
پی نوشت:آخر این نوشته باید بگم که به مقدار بسیار زیادی بهتر شدم...خدا جون ممنون
چند روز پیش تو روزنامه "اعتماد" خبری رو خوندم که یکی از بچه های شاخه جوانان حزب مشارکت در سوالی از سعید حجاریان می پرسه ٬ بعد از ترور خاطره ای رو بیاد می آرید؟ وسعید حجاریان در جوابش می گه : یکی از روحانیون که اتفاقا از ائمه جمعه نیز بود در پیغامی به تیم پزشکی نسبت به تزریق آمپولهای 150 هزر تومانی به من اعتراض می کنه و می گه: چرا ین کارها را می کنید؟ بگذارید تا بمیرد.
نمی دونم تا حالا مریض شدید یا نه! اما خواهش می کنم یک لحظه افکار و عقاید سیاسیتون رو کنار بگذارید و فارغ از این حرفها از جنبه انسانی به این قضیه نگاه کنید.فقط و فقط غیر سیاسی ٬ خودتون رو جای آقای حجاریان فرض کنید.
این انسانیه؟
کمی به خانواده اون عزیز فکر کنید. در حالی که هر لحظه امکان داشت عزیزشون رو از دست بدن کسی بخواد که سایه پدر یا همسرش از بالای سرش کم بشه
و با اون کوله بار استرس حتی نتونه جوابش رو بده.
بعضی وقتها انسان چیزهایی رو می شنوه که واقعا عجیبن
این پست رو باید قبلا می نوشتم. اما اگر بخوام به خودم یک کم آوانس بدم می گم " ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست"
آقای نجف زاده خبرنگار بسیار جذاب صداو سیماکه خیلی دوست داره مردم اون رو با اسم مچگیری یکی بدونن تو وبلاگش یه حرفه جالب و قبل توجهی زده که از شما با هر طرز تفکری که هستین دعوت می کنم حتما اون رو بخونید.
آقای روزنامه نگار اینبار هم در یک اقدام شگفتی آوره دیگه دست به یک مچگیری کرده و حسابی طرف رو لوله کرده !!
مستر نجف زاده تو این پست کذایی رفته تو یه کتابفروشی که مثل اینکه اینبار به مذاقش خوش نیومده و وقتی از صاحب کتابخونه می پرسه که چرا از اون کتابهایی که من دوست دارم نمیاری مرد کتابفروش بهش می گه :من از اون کتابها خوشم نمیاد" و مستر هم کلی ناراحت می شه و با همون لحن مچبگیرانش ((mochbegiranehو حق جانبش تو وبلاگش می گه :
گفتم :دموکراسي گزينشي شما حرف ندارد.
عينک شيکش را روي بيني اش جابجا کرد:چرا؟
گفتم در حالي براي ملتي نسخه مي پيچيد و خارج از گود ؛ پيپ تان را چاق مي کنيد و بي رحمانه فقط نيمه خالي ليوان را مي بينيد و مثل تمام منورالفکرهاي مملکتم دم از ازادي بيان و جامعه چندصدايي مي زنيد.
اینجاش واقعا جالبه آخه آقای روزنامه نگار, قربونت بشم خواهش می کنم یه لحظه فکر کن صدا و سیما همون کتابخونست و ما هم جای شما ! فقط فرقش اینه که این کتابفروشی با پول ما ساخته شده و وقتی هم پول رو به مدیرش دادیم ازش خواستیم که نیاز ما که "ملت" هستیم رو تامین کنه ! حالا شما بگو اون بدختی که با پول خودش یه کتابفروشی زده چه گناهی داره و با ذکر اینکه سود و زیانش هم پای خودشه .
شما دیگه چرا جوش میاری شما که خودت استاد اینکارهایی
..........................................
راستی افتتاح بازیهای المپبک رو هم که نماد صلح و دوستی بین ملت هاست رو تبریک می گم, کاشکی رو این صلح و دوستی بیشتر زوم کنیم.